خرید بک لینک
من از مغرب باور خویش ،طلوع کرده ام .و در مشرق باور تو ،غروب میکنم .،تمام این مسیرجز یاد تو نیست،میرسم روزیبه مقرب نفس های توهمانجا که میدانی ...همانجا که به انتظارم ...،نمی دانم آیا ، هستی ؟ایستگاه آخر،،،س.م.چتر به دست...هر شبقصه ى فردا راواج آرايى مى كنم،،،این احمقانه استو منبرخی کارهای احمقانه رابه شیوه ای دوست داشتنیتکرار می کنم،،،اینجاهیچ ردی نمی ماندجز ...اثر مورب نگاه هایتانو سایه ی عبوس لبخند هایتان،،،بزرگ شدن ... درد داردامادردش ...چون تمام سختی ها دگرعادت می شودو اینبدترین قسمتماجرای بزرگ شدن است ...،،،من ... آسمانمن ... زمینتو ... بارانتا ابداز من تا مندور بودن ...ملالی نیست،،،از یاد رفته ی خموشغمین مباشکرم هادر پیله های فراموشیپروانه می شوند،،،یک پیاله صداقت مرطوببذر عاشقی ... در کشتزار غرور،اجابت رویای سیمانیبذری را ... با پیاله ای مرطوببه عاشقی نمی برد ... هرگز،،،قالب تهی شدهپس این پُر شدنبرای چیست ..؟،،،شاعریتا جایی شاعری ستباقی َ شمی شود کاسبی

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 23:03

زندگی چیزی نیست

جز باریکه ی مویی که در حصار دست های من

از سرت، سر می بُرد و

در انحنای نگاه برهنه ات

موج کاشی ها را تا لوله های چرک چاه

غلت می زند

تا من و جنایت دست هایم

با قطره های جامانده بر گونه هایت

نقش آرامش گرم فردا را

بازی کنیم

برچسب: نویسنده: نیما جعفری تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 23:03

صفحه بندی